تبليغاتX
مرگ یا عشق

مرگ یا عشق

برای تازه شدن دیر نیست

خدا

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه


خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و

 عشق جاودان رو قول داده .

عجب روزی می شه اون روز

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده

زياد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی

 خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو

 يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و

 يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 23:10  توسط HaMeD  | 

معنای واقعی دوست داشتن

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 13:58  توسط HaMeD  | 

سواری بیاموز؟

به شیطان گفتم "لعنت بر تو!" لبخند زد.

پرسیدم:"چرا میخندی؟"

پاسخ داد:"ازحماقت تو خنده ام میگیرد."

پرسیدم:"مگر چه کرده ام؟"

گفت:"مرا لعنت میکنی در حالیکه هیچ بدی در حق تو نکرده ام."

با تعجب پرسیدم:"پس چرا زمین میخورم؟"

جواب داد:"نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای٬نفس تو هنوز وحشی است او تو را  زمین میزند."

پرسیدم:"پس تو چکاره ای؟"

پاسخ داد:"هروقت سواری آموختی٬برای رم دادن اسب تو خواهم آمد.فعلا برو سواری بیاموز."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 14:23  توسط HaMeD  | 

داداشی

: وقتي سر کلاس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنارم نشسته بود. اون من و داداشي صدا ميکرد . به او خيره شده بودم و ارزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشد .: اما اون توجهي به اين موضوع نميکرد .

اخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش و خواست و من جزوه ام و بهش دادم . بهم گفت متشکرم .

ميخوام بهش بگم ميبخوام بدونه نميخوام فقط داداشيش باشم من عاشقش هستم و اما من خيلي خجالتي هستم علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش رو كاناپه نشسته

بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد

"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم
"
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من

بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني‌هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد
.

"ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي

صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره
.
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو

مي دونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ

التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو

بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسيد
.
"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم . "

نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما قبل از اينكه ار كليسا بره

رو به من كرد و گفت " تو اومدي داداشی؟ متشكرم
.

"ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ."

سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته
.
ابن چيزي هست كه اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......

با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 19:58  توسط HaMeD  | 

عشق یا.........

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن
عشقشان را معنا می کنند.



برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر
زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 14:51  توسط HaMeD  | 

دستات

بده دستاتو به من

 

عروسک آرزوهام

 

خدا تورو داده به من

 

من دیگه هیچی نمی خوام

 

عاقبت به هم رسیدن دلامون

 

پس از اون همه جدایی هامون

 

بیا فریادکنیم عشقو همین امشب

 

تا توی گوش شب بپیچه صدامون

 

یکی صدام کرد انگار قلب من بود

 

میگه داره تموم میشه دیگه فصل اندوه

 

از زمانی که عشق پاکو به یاد دارم

 

که با نگاه ناز تو دلو به باد دادم

 

من سزاوارم که بشم شریک عشقت

 

الهی به کام مردغم نبینه چشمت

 

هرشب واست می خوندم قصه طلوع صبح

 

که بگم پایبندم به چشمه ی وجود تو

 

عاقبت به هم رسیدن دلامون

 

پس از اون همه جدایی هامون

 

بیا فریادکنیم عشقو همین امشب

 

تا توی گوش شب بپیچه صدامون

 

تومثل طراوت هر دم نفسهام

 

که زندگیم هر دم بی تو میشه تصور

 

واست تکیه گاهی میمونم تا ابد باز

 

مثل رویش دوباره ای پس از خاک

 

اومدی جون دادی به روح غزلهام

 

بیا ضربان عشق من تو قفس باش

 

خدا منو به چشمهای تو قسم داد

 

که جاده ای باشم واسه قدمهات

 

عاقبت به هم رسیدن دلامون

 

پس از اون همه جدایی هامون

 

بیا فریادکنیم عشقو همین امشب

 

تا توی گوش شب بپیچه صدامون

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 18:42  توسط HaMeD  | 

پسري به دختري گفت: اگه يه روز به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه

ميام تا قلبمو با تمام وجود تقديمت كنم. دختر لبخندي زد و گفت: ممنونم.

تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد.

حال دختر خوب نبود ...... نياز فوري به قلب داشت

از پسر خبري نبود .....

دختر با خودش ميگفت: مي دوني كه من هيچ وقت نمي ذاشتم تو قلبتو به من بدي 

و به خاطر من خودتو فدا كني ......

ولي اين بود اون حرفات حتي براي ديدنم هم نيومدي

شايد من ديگه هيچ وقت زنده نباشم آرام گريست و ديگه هيچ چيزي نفهميد.

چشمانش را باز كرد دكتر بالاي سرش بود. به دكتر گفت:

چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده 

شما بايد استراحت كنيد در ضمن اين نامه براي شماست

دختر نامه رو برداشت اثري از اسم روي پاكت ديده نمي شد

بازش كرد و درون ان چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو مي خوني من در قلب تو زنده ام از دستم ناراحت

نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اكه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم .....

پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.....

اميدوارم عملت موفقيت اميز باشه (عاشقتم تا بي نهايت)

دختر نمي توانست باور كنه .....

اون اين كارو كرده بود......

اون قلبشو به دختر داده بود.......


ارام ارام اسم پسر رو صدا كرد وقطره هاي اشك روي صورتش جاري شد......



(جان را بر هواي دوست ندا بايد كرد * به هواي دل او ترك هوا بايد كرد)
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 17:0  توسط HaMeD  | 

اگر

اگر خودکار به اندازه ی یک کلمه جوهر داشت برای

من چی مینوشتی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:14  توسط HaMeD  | 

بدون شرح

سلام    به همه همه دوستای خشچل موشچلم  چه

 خبرا سال نو رو به همه تریک میگم امیدوارم  که سالی

 همراه با شادیها وخوبیها در کنر اونایی که دوسشون

 دارید باشید و تا صدها سال دیگه زنده و سلامت باشید

زیاد سرتونو درد نمی یارم ببخشید دیر اومدم یه سری

مشکلات واسم پیش اومده بود که  یه خرده دیر اومدم

دوستون دارم

فعلا

یا علی

 بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 13:29  توسط HaMeD  | 

گفت گو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم.

خدا پرسید :پس تو میخواهی با من گفت وگو کنی؟

مندر پاسخش گفتم: اگر وقت دارید .

خدا خندید :

وقت من بی نهایت است.....

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:

چه چیز شما را سخت متعجب میسازد؟

خدا پاسخ داد:کودکیشان

اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند,

عجله دارند که بزرگ شوند,

وبعد دوباره پس از مدت ها,آرزو می کنند که کودک باشند...

اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بهدست آورند!

وبعد پولشان را از دست می دهندتا دوباره سلامتی خود را بدست آورند!

اینکه با اضطراب به آینده مینگرند

وحال را فراموش می کنند

وبنابراین نه در حال زندگی میکنندونه درآینده

اینکه آنها به گونه زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

وبه گونه ای میمیرند که گویی هرگز  زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

ومن دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر

می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:

بیاموزند که آنها نمیتوانندکسی راوادار که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها میتوانند بکنند این است که

اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخمهای عمیقی

در قلب آنان که دوسشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها التیام بخشیم

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد

کسی است که که به کمترین ها نیاز دارد .

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند

فقط نمی دانندکه چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانندبه یک نقطه نگاه کنند

و آن را متفاوت ببینند

بیاموزند که فقط کافی نیست که آنها دیگران را ببخشند

بلکه آنها نیز باید خود را نیز ببخشند

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفت گو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوندلبخند زد وگفت:

فقط بدانند که من اینجا هستم.

همیشه...

همیشه...

همیشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 13:16  توسط HaMeD  | 

قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:6  توسط HaMeD  | 

مهر مادری

http://i31.tinypic.com/k2b59t.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/k2b59t.gifhttp://i31.tinypic.com/k2b59t.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gif http://i28.tinypic.com/aw6xeg.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/sq4coz.gifhttp://i31.tinypic.com/k2b59t.gif

                                                                                                          

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 10:28  توسط HaMeD  | 

سخنانی از بزرگان

                                                                                                 

ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم " . شوپنهاور"

 

" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند " . علی شریعتی

"

تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت " .

لویی پاستور

 

" باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند " . فردریش نیچه

" کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است " . نادر شاه افشار

 

" اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد، سعی و عمل دیگر معنی نداشت." موریس مترلینگ

"بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری." گابریل گارسیا مارکز

" گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد " . جبران خلیل جبران

 

" اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی." ارد بزرگ"

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند " . گوته

" پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی" . مهاتما گاندی"

 

" تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است " . انگلس

 

" بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود که از میان ما رفته باشند " . امرسون

 

" از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش" . آلبرت انیشتن

" برای اداره کردن خویش ، از سرت استفاده کن . برای اداره کردن دیگران ، از قلبت " . دالایی لاما

" تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند " . گراهام بل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 10:3  توسط HaMeD  | 

تبرم

تمام شب

 

        پیرزنی یک دست

       

یک پای و

 

یک چشم

 

با تبری در دست

 

در خوابهایم قدم میزند و

 

خاطره هایم را زیرورو می کند

 

به دنبال جوانیش می گردد

 

درست مثل من

 

که سالهاست به دنبال تبرم میگردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:56  توسط HaMeD  | 

محرم

زینب و یه مش حرامی

       زینب و    سنگ های چشمای شامی

           زینب و اشک وشکوفه 

                     زینب و زندان کوفه

                         تو بازلر بردها  آوردندو  شامیا  رقصیدندو خندیدندو 

 

                                                      ای وای از این غم

                                                                              حسین حسین

فرارسیدن  ماه محرم سالروز سرور وسالارشهیدان را به تمام شیعیان تسلیت میگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:28  توسط HaMeD  | 

دو خط موازی

دو خط موازی متولد شدند پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید

 آن وقت دو خط موازی  چشمشان به یکدیگر افتاد و در

همان نگاه قلبشان تپید ومهر یکدیگر را در سینه جای دادند

خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کردو گفت:

ما میتوانیم زندگی خوبی داشته  باشیم ,خط دومی از هیجان

لرزید . خط اولی..... و خانه داشته باشیم دریک صفحه

دنج کاغذ

......,من روزها کار میکنم . میتوانم خط کنار یک جاده متروک

 شوم .....یا خط کناریک نردبام ,خط دومی گفت: من هم 

میتوانم خط

کنار گلدان چهار گوش گل سرخ شوم یا خط کنار یک نیمکت خالی

 در یک پارک کوچک و خلوت ! چه  شغل شاعرانه ای.....!

در همی لحظه معلم فریاد زد :

که دو خط موازی هیچوقت به هم نمیرسند وبچها هم تکرار

 کردند.............

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:26  توسط HaMeD  | 

اشک

ای کاش می شد بفهی در دل آسمان چی میگذره که

 

 امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته

 

 اشک می ریزد

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:37  توسط HaMeD  | 

سکوت

در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک

ساعت را گوش کن

 شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی!!!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:11  توسط HaMeD  | 

کمبود وقت؟

سلام   بچه ها     

حق   دارید دلخور باشید مخصوصا .............که خودش میدونه کیه از دست من دلخوره   ولی اون شخص به من حق بده که اختیارم دست خودم نیست خوب هرچی با شه سربازمشما خودتون قضاوت کنید

دومن آدرس وبلاگت آبجیه  خیلی خیلی خیلی گلم عوض شده منم ندارم

حتمابرام بزبر

دیگه چیزی برای گفتن ندارم دوستون دارم

فعلا

یا علی

بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:18  توسط HaMeD  | 

وقتی که دیگر.................؟

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من اورا دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولدشدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:55  توسط HaMeD  |